از غبار خاک تا افلاک عشق:
در پهنهي بيانتها و سکوت ژرف آفرينش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشي ميگشايد و پردههاي سنگين غفلت را يکييکي از آيينهي دل ميزدايد، نسيمي از عالم قدس بر باغ جانش ميوزد و افقهاي ناديده، پيش چشم دل، گشوده ميگردد.
در آن لحظهي ناب، انسان درمييابد که وجودش بازيچهي حادثه و اسير باد و خاک نيست، بلکه شرارهاي از آتش جاودان حقيقت در نهاد او افروخته شده؛ نوري از سرچشمهي ازليت که از اقيانوس بيکران رحمت الهي در پيالهي وجودش ريختهاند.
اين انسانِ به ظاهر خاکنشين، حامل رازي ملکوتي است؛ رازي که فرشتگان از دريافت آن عاجزند و آسمانها در برابر آن سر به تعظيم فرو ميآورند.
هرگاه که زنجير تعلقات دنيايي از پاي جان فرو افتد و دلبستگيهاي فاني به کناري نهاده شود، در پس اين قالب خاکي، جلوهاي از حقيقتي بيپايان رخ مينمايد.
آدمي درمييابد که خشت و گل وجودش تنها نقابي است بر سيماي نوري که از مشرق ازل بر دلش تابيده.
اين سير، سفري است از ظلمتسراي ناسوت به آستان قدس، از غوغاي غفلت به آرامش وصال.
سفرنامهاي است از خود تا خدا، از منيّت تا نيستي، تا جايي که سالک، در آغوش بيکرانهي رحمت، قطرهاي از اقيانوس وحدت گردد و از مستي ساغر وصل، جرعهاي از بقاء بنوشد.
سپاس و ستايش بيپايان شايستهي آن معمار بيهمتايي است که از خزانهي بيپايان قدرت خويش، قطرهاي هستي بر کوير عدم چکاند و با دم مسيحايي ارادهاش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد.
همان خالقي که با قلم صنع بينظيرش، نگين آفرينش را بر انگشت هستي نهاد و با نفخهي روحانياش، جان را در کالبد خاکي دميد تا مشتي غبار، منزلگاه نور گردد و لانهي شعور سرمدي شود.
او که دل انسان را آيينهخانهي تجليات لايزال ساخت و جان را ميدان عنايتهاي بيکرانه.
هر ذره از وجود انسان پژواکي از نغمهي رباني، و هر نفسش دم مسيحايي از عالم قدس است.
آن داناي حکيم که رشتهي هستي را با تارهاي مهر و حقيقت در هم تنيد، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مايهي مباهات فرشتگان، و نشانهي کمال خويش گردانيد.
درود بيپايان بر آن ماهروي هدايت، پيامآور مهر و محبوب جانها، که با جام يقين، دلهاي غبارگرفته را صيقل داد و جانهاي در بند را به سرچشمهي هدايت فراخواند.
آن جانفروز که با مشعل معرفت، شبهاي تيرهي جهل را روشن ساخت و با نسيم عشق، گلزار دلها را شکوفا نمود.
او که با کلام آسمانياش، پردههاي جهل را دريد و راه بندگي و دلدادگي را پيش پاي بشريت نهاد.
بدان اي سالک طريق حقيقت!
که روح تو شرارهاي از مشعل ازلي است؛ شعلهاي که از افق بيکران حقيقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأواي نخستين خويش بيقرار است.
اين گوهر ناياب که در تار و پود وجودت نهادهاند، وديعتي است که از ملکوت به امانت گرفتهاي؛ تاج کرامتي که از خزانهي قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوي از خورشيد بيزوال در ژرفناي جانت تابيده است.
اما اين کالبد خاکي، خانهاي است ناپايدار و سايهاي است گذرا؛ سرايي که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است.
آنکه راز جان را دريابد و غبار وابستگيهاي فاني را از آينهي دل بزدايد، ميداند که اين شعلهي سرمدي اگر از بند زنجيرهاي دنيا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بيخودي خواهد نوشيد؛ و در خلوت دل، خويشتن را فاني خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.
آري، روح آدمي نوري است از آفتاب حقيقت که بيقرار ديدار است.
خوشا آن دل بيدار که آيينهي وجودش را از زنگ هوا و هوس صيقل دهد، و پروانهوار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسير فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.
رستگار آن است که قدر اين وديعت رباني را بداند، گوهر جان را به بهاي زنجيرهاي خاک نارائهد و دست در دامن راهنمايي آگاه سپارد.
قدم در وادي سير و سلوک نهد، تا پردهها از پيش چشم جان کنار رود، نقابها يکييکي فرو افتد و در ميخانهي عشق، ساغر وصال از دست ساقي ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأواي جاودانهي خويش را باز يابد.
اي مسافر اين کاروانسراي فاني!
درياب که آنچه ماندگار و جاويدان است، نه اين قالب خاکي، بلکه شرارهي فروزان روح است.
پس بکوش که دل خويش را از زنگار دلبستگيهاي فاني بزدايي و در آغوش مهر بيکران الهي، آرام گيري.
سعي کن نقابها را يکيک فروگذاري، از غوغاي کثرت برهي و به خلوت وحدت گام نهي. آنگاه، در آستان بينهايت حقيقت، خود را آنگونه خواهي ديد که پيش از هبوط به اين خاکدان بودي:
نوري بيحجاب، روحي بيمرز، و قطرهاي که با اقيانوس يکي شده است.
پروردگار بيهمتا!
آغاز و انجام هستي به اشارت توست و جانها در قبضهي مهر و حکمت تو سير ميکنند.
دلهاي ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آيينهي وجودمان را به نور معرفتت صيقل ده.
ما را از وابستگيهاي فاني برهان و در سايهسار رحمت بيکرانت پناه ده. بينايي عطا کن تا جمال بيمثالت را در هر ذره ببينيم
و گوشي ده که نداي حق را از پسِ هر حادثه بشنويم.
توفيق ده که وديعت نورت را پاس داريم و در مسير عشق و فنا، به لقاي تو برسيم.
شعلهي جانمان را خاموش مگردان و در وادي حيرت، دستگير ما باش.
ما را از خود، از منيّت، از غفلت، از هر آنچه ميان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانهاي سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذريم و در درياي بيکران وصالت غرق شويم.
آمين رب العالمين
با مهر و فروتني
نويسنده: احمد محمود امپراطور
برچسب:
نویسنده: بهنام حسینیپور